تبليغاتX
جوانی راه روح است..راهی با تیغ های گزنده

جوانی راه روح است..راهی با تیغ های گزنده

خدایا مرا به حال خود وامگذار

...قلب کوچیک

آسمان را دیدم نگاهم آب شد...روز گارم چون شمع بی تاب شد

گفت قلبم با نگاهی پر تپش...این چه دنیایی است ,بی راه و روش

گفتمش ای دل چه می خواهی از روش...چون که سخت است

این راه بی فروغ

آنچه می جویی کردار است..نی راه و نمش



بچه ها این (نمی دونم شعره یا نه ) ولی اینو یه بچه سرطانی 11 ساله

گفته و تموم آرزوش اینه که یه روز  شاعر بزرگی بشه..ولی(....) اگه کمک

کنید و تو وبلاگتون بزارین تا شاید با دیدن شعرش کوچیک اما پر معناش تو

وبلاگها ...یه کم دلش شاد بشه...اسم اون شاعر کوچولو هم

(ش.فرخی(تخلص شجاع))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 11:15  توسط شرمسار  | 

.......نه


من , تو , او

 

 
من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم


تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي


او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا


من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم


تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود


او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت


معلم گفته بود انشا بنويسيد


موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است


مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد


تو نوشته بودي علم بهتر است

 
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي

 
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود


خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبيه کرد

 
بقيه بچه ها به او خنديدند

 
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد

 
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد

 
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته

 
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم


گاهي به هم گره مي خورند


گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت


من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار


توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد


تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن

 
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد


او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش


بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد


سال هاي آخر دبيرستان بود


بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده


من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم

 
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد

 
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت
 

روزنا مه چاپ شده بود

 
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم

 
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي

 
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود


من آن روز خوشحال تر از آن بودم


که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است

 
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه

 
آن را به به کناري انداختي


او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه

 
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!


چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم


تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي

 ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود


وقت قضاوت بود


جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند


تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند

 
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند


زندگي ادامه دارد


هيچ وقت پايان نمي گيرد


من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!


تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!


او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!


من , تو , او


هيچگاه در کنار هم نبوديم


هيچگاه يکديگر را نشناختيم

 


اما من و تو اگر به جاي او بوديم

 

 
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 19:11  توسط شرمسار  | 

....ما زنده ایم

تعریف ویکی پدیا......

فاصله بین تولد تا مرگ را زندگی می‌نامند . موجود زنده ، پس از تولد شروع به رشد و تکامل می‌کند و در نهایت ، به واسطه مرگ ، این روند متوقف می‌گردد .

در بعضی از دین ها، زندگی پس از مرگ نیز تعریف شده‌است. زندگی می‌تواند از لحاظ مادی و معنوی جدا سازی شود.

 

دلم یک آشیانه پر از غم بود،لبانم همچو کویری خشک،چشمانم چو دریایی

طوفانی، در انبوه هلهلهای تنهایی،به دنبال جایی جهت نگریستن و


.....به ناگه صدایی آشنا مرا از خود بیخود کرد،او مرا همسفر باد کرد،باد مرا

چو قاصدکی در میان ابرها برد،و من رها از همه جا خود را تسلیم باران کردم

 و در کوتاه زمانی در میان شنها،در کنار صدفها نظاره گر غروب آفتاب

شدم .........


چه احساس عجیبی ! چه صدای پر قدرتی خدایا!


....و دگر بار شقایق رویید ،امید زنده شد

 

زندگی زیباست ای زیبا پسند...زنده اندیشان به زیبایی رسند..آنقدر زیباست

این بی بازگشت...کز برایش می توان از جان گذشت

 

«انسان نمی‌تواند به‌تنهایی و برای خود زندگی کند، این مرگ است نه زندگی.»

«تصور می‌کنم اگر کسی روزی یک ربع ساعت فقط در فکر زندگی خود باشد

 و بیندیشد که آن را اصلاح کند، هرماه زندگی او بهتر از ماه قبل خواهد شد.»

 

«آدم زنده، زندگی می‌خواد.»

 

«پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار// غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟»

 


سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم


در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت
 
 انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و
 
 پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛
 
بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را
 
كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می
 
 دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای
 
انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش
 
 نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه
 
بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات
 
بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار
 
هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از
 
خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب
 
نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد
 
 و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ،
 
 دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن
 
بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست
 
زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست،
 
 ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد …
 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:4  توسط شرمسار  | 

...ازعلی آموز اخلا ص عمل

سلام..به همه..امید وارم حالتون خوب باشه...

شاه مردان علی نور یزدان علی جان جانان علی یا علی(ع)


تاج هفت اسمان بر زمین و زمان حكم و فرمان علی یا علی(ع)


گوهر نه صدف گشته طالع ترا از گریبان علی یا علی(ع)


ای می سرمدی تا ابد مست تو می پرستان علی یا علی(ع)


ای شفیع همه رو سیاهان علی ای پناه دل بی پناهان علی روح قرآن علی یا علی(ع)


مانده كشتی به گل ای تو سُكان علی نیستان را رسان تا به هستان علی تا به سامان علی یا علی(ع)


از طلب تا فنا تا به ملك بقا نور ایمان علی یا علی(ع)


نای بشكسته را فرصت گفتگو در نیستان علی یا علی(ع)


یاور بی كسان یار گم گشتگان در بیابان علی یا علی(ع)


شد لبالب زخون چون شفق سینه ام ای تو درمان علی یا علی(ع)


ای شفیع همه رو سیاهان علی ای پناه دل بی پناهان علی روح قرآن علی یا علی(ع)

مانده كشتی به گل ای تو سُكان علی نیستان را رسان تا به هستان علی تا به سامان علی یا علی(ع)


شاه مردان علی نور یزدان علی جان جانان علی یا علی(ع)


تاج هفت اسمان بر زمین و زمان حكم و فرمان علی یا علی(ع)

 

تو این ایام مارو هم دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:41  توسط شرمسار  | 

خدا جون چقدر بزرگی

خدایا سلام منو میشناسی ..می دونم که میشناسی...اومدم..با هات دو کلام تو خلوت شبونه

 حرف بزنم...وقتی که فقط صدای سکوت میاد..صدای جیرجیرکی..که جیر جیر میکنه..خودت

گفتی ..همه مو جودات در آسمان و زمین تسبیح تو گویند..خدایا..یعنی..من اونقدر تو خودم

غرق شدم..که جلوه جمال تو رو نمیبینم..یا اگه میبینم..بی ارزشتر از یه جیر جیرکم

که  داره با زبون بی زبونی ..میگه..«همانا تسبیح ازآن وجود یگانه توست خدای عز و جل»

..خدایا چه بلایی سر منو خیلی از آدما..اومده که اونقدر  تو لذتهامون غرق شدیم که یا دمون

 رفته..خدایی هم هست که ما رو دوست داره...ولی ما اونقدر بی معرفتیم.که

........خدا جون..خدای مهربون..من گناهکار به هر دری می کوبم..به هر کاری دست میزنم..که

منو ببخشی..که مجال جبران بمن بدی...خدایا..این مجالو از من نگیر...می دونم که اونقدر تو

آزمایشت رد شدم..که حنام خیلی وقته پیشت رنگی نداره..ولی ای پادشه خوبان..منو به حق

خوبانت دریاب

 

یه شب وسطای شب به خودم اومدم..هر کاری که کردم خوابم نبرد...رفتم ..تو تراس یه

صندلی آوردم..روش نشستم..به ماه و آسمون نگاه کردم..درسته خدا رو همه جا میشه

دید...ولی نمی دونم چه سریه به آسمون با این همه عظمتش که نگاه میکنم..احساس

میکنم ..خدا خیلی بزرگتره.....یادمه چند سال پیش هم..همین اتفاق واسم افتاده بود..ولی

 طرز نگاهی که به آسمون داشتم..با سری قبل خیلی فرق میکرد..الانم که ساعت 12 شب

یاد اون  موقع افتادم ..اگه دقت کنید من هیچ آپی نداشتم که شب اونو بنویسم..ولی این یه بار

 انگار بی اختیار پای  کامپیوتر نشستم

 

 

دعای آخر

بار خدایا

 

ای دارای بی نیاز از دارایهای بخشش خود به مایی که نیاز مند بخشش تو هستیم..عطا کن

 

آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط شرمسار  | 

خدا داندو بس

حکمت خدا


تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی

 

نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای

 

ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در

 

جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین

اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:

 « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه

 

 به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات

 

دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

راستی اولش سلام...... به داستان بالا بیاین 5 دقیقیه فکر کنیم نگید نه که باورم نمیشه این جور اتفاقی

 

تو زندگی واسه شما هم پیش نیومده باشه..من که خودم اونقدر پیش اومده که حسابش از دستم در

 

رفته...بارها بوده گفتم خدایا آخه ما به درگاهت چه گناهی کردیم..که اینجوری داریم تاوان پس

 

میدیم...حالا من از شما دوستای خوبم یه سوال دارم که چه جوری این فکر رو از سرمون بیرون کنیم..چه

 

 جوری..به حکمت خدا از ته دل ایمان بیاریم....جوابشو خواهشا ..به من بگید..اگه جوابشو بمن

 

بگید..لطف نمودید قدحتان پر می باد.........خدایا کمکم کن وکمکمان کن ...که هیچ گاه به درگاهت از سر

 

 اجبار نیاییم...بلکه شوق دیدیار تو آنچنان ما را به سویت کشاند که ما را میل بازگشت نباشد...چون اگر

 

 آنگونه باشد که من از سر اجبار به درگاه تو بیایم ..ملحدی را بر می گزینم...خدایا کمکم کن وکمکمان کن

 

 هیچگاه به حکمتت شک نکنیم..چون شکی که منزلگه تفکرمان باشد...

خطرناک تر از کفر گویی است

این همه آبمون ریسمون بافتم که بگم

 

رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد / وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد

مكن زغصه شكايت كه در طريق طلب / به راحتي نرسيد آنكه زحمتي نكشيد

ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز / كه گرد عارض بستان بنفشه دميد

بهار مي گذرد دادگسترا درياب / كه رفت موسم حافظ هنوز مي نچشيد

 

آره ماه..... ماه رمضان ماه مهمانی ماست ....نه مهمانی خدا می دونی چرا تا حالا شده که یه مهمون

اونقدر عزیز به خونتون بیاد که دوست دارین طبق میل اون رفتار کنید ..مثلا غذایی که اون دوست

داره..درست کنید.....ما مسلمونا هم بعد کلی..خواهش و تمنا از خدا وقت گرفتیم..گفتیم خدا یه سر به

 خونه ما هم بیا..حالا اون مهمون اونقدر عزیزه که می خوایم طبق سلیقه اون عمل کنیم...سلیقه اون

چیه..من نمیگم برید تو کتاب خودش بگردین...اما رمضان اونقدر حکمت داره که عقل بشر به همش قد

نمیده..ولی من با این عقل ناقصم به یه نمونه می گم..این مثل رو شنیدید .

.قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری..

آره اگه ما روزه می گیریم واسه اینه یه کم فکر فقرا باشیم..تا ما این گرسنگی رو نکشیم ..نمی تونیم

واقعا اونا رو درک کنیم.

.به قول دکتر شریعتی که میگه.

.خدایا  مددم رسان قبل از اینکه در باره راه رفتن کسی نظری دهم کمی با کفش های او

 کمی راه  بروم......امیدوارم منو هم دعا کنید

 

دعای آخر.....

خدایا به حرمت ماه رمضون به حرمت پاکی این ماه...به صداقت روزه کله گنجشکی..وبه

نفسای مقدس ..مرا ومارا از رحمتهای بی حد وحصرت دریغ نفرما......

آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:27  توسط شرمسار  | 

..خدایا..مرا تنها مگذار

خدایا سلام...سلام به همه....یه روز که خیلی بیکار بودم ..دلم هم به هیچ کاری راه نمی داد..گفتم برم

یه نگاهی به وبلاگم بندازم  اومدم همه آپهام خوندم..دیدم که من همش با خدا حرف زدم بدون اینکه

ببینم خدا هم با من حرف زده یا نه  یعنی یه سر به وبلاگش زدم البته چون خدا مایه داره  دامین زده و

سایت درست کرده...ببینم اصلا خدا پیشنهاد ما رو که لینکش کنیم می پذیره..واسش نظر بذاریم

ببینیم..جواب میده...مهمتر اصلا کی آپ میشه..موضوع سایتش

چیه....شخصی ..فلسفی..ورزشی...اصلا باکیا لینک کرده...به دوستاشم یه سر بزنیم...خدا قربونت

برم ..اونقدر بزرگی..که جملات کوچیکم تو وصفت مونده..اونقدر عزیزی که انتها نداره...اونقدر پیشت

شرمنده ام..که حد نداره..اونقدر...واونقدر..و اونقدر........یا خدا به سایتت میام  نظر میذارم..پیشنهاد

لینک میدم...جوابمو نمیدی..تو آخرین آپت نوشتی..که همانا خداوند توبه کاران را دوست دارد ..من که

توبه کردم پس چرا جوابمو نمیدی...چرا ..چرا...خدایا...به خودت قسم...من به تموم اونای که

لینکیدی ...رو میندازم...که...مارو پیش خدا شفاعت کنند..مارو پیش خدا دعا کنند....ای عزیزی که این

مطلب رو می خونی میدونم روحت پاکه  نفست مقدسه ..ما رو پیشه اون خدا ..شفاعت کن ..که مارو

لینک کنه...که جوابمو بده...

 

 

دعای آخر.......

خدایا مارا نه از دید خشمت بلکه از دید مرحمت ومهربانیت بنگر

..که همانا  گر نگیری دستمان

..دین و دنیایمان ارزش هیچ ندارد

 

 

 

 

آمین   ای   مهر با  نتر ین مهر  با نا ن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:54  توسط شرمسار  | 

عجیبه

 

 

 

 

عجیب و......

خدا جون لبام میخوان حرف بزنن...ولی بیخودی میجنبند...چرا..چون عقلم کار نمیکنه چی بگم خدایا....

 تا بازم یکم  از اون حال و هوا بیرون اومدم نسبت بتو سرد شدم  تو که به دل من وتمام بنده هات

آگاهی....من دارم تمام تلاش خودم میکنم که دیگه به اون حال و هوای کثیف حماقت نرم

..خدایا اینجا توی جهنم دلم...خیلی چیزا سوختند که نمیشه برشون گردوند

 

ولی..میشه..به اون چه که نسوخته..امید داشت یه شب یادم چند شب پیش..داشتم فکر میکردم..    

.آدم

عجب موجود عجیبیه...

 

نمونه میارم تا حالا شده..واسه..اینکه یه کسی که نیاز تون به اون   کاری درست رو به خاطر اینکه اون

شخص از اون بدش

 

 میاد انجام ندید..من این عکس العمل طبیعی می دونم...ولی چرا بر عکس..کاری رو

که می دونیم..اشتباه  و خدا از اون بدش

 

میاد رو انجام میدیم..مگه نه اینکه ما همش میگیم خدایا برای کسب رضایت تو هر کاری میکنیم.....

 

خدایا کاشکی خودکشی حرام نبود..تا با کشتن خود به نزد تو می امدم  خواه عذاب بود خواه وفور نعماتت...چون عذابت را بهتر

 

از زیستن در این دنیایی میبینم که هر روزش برایم عذاب است..حال که خودکشی حرام است زندگی را دوست دارم چون برای

 

اینکه مرا بپذیری زندگی را مانند پرسش شفاهی سر کلاس مید انم که دانش آموزان برای جلب رضایت استاد دستشان

 

بالاست......

 

 

دعای آخر

 

خدایا از تو می خواهم که مبادا ما را بر دوران سخت زندگانیمان رها کنی..ودر دوران خوش زندگانیمان نیز

 ما را رها نکن..که

 

مبادا خیال کنیم...تمام دنیایمان همین چند روز است.....

آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط شرمسار  | 

................................دعا

 

منو   در گـیـر  خودت کـن تا جهانم زیر و رو شه

تـا  سکـوت هـر شـب من بـا هجومت رو برو شه

 

بی هـوا  ,  بـدون مقصد  سمت طوفـان  تو  میرم

من و  در گـیـر خـودت  کـن بـلکه  آرامـش بگیرم

 

بـا  خیـال  تـو   هنـوزم   مثـل هـر  روز  و  همیـشه

هـر  شـب  حـافـظه  من  پـر  تـصویـر  تـو  میـشه

 

با  من  غریـبـگی   نکن  بـا  من  که  در گـیـر  توام

چشــماتو  از  من بـر ندار  من مات  تصـویـر  توام

 

تو همین جایی همیشه  با تو شب شکل یه رویاست

آخریـن  نقـطه دنـیـا  تو جهـان  مـن همیـن جـاست

 

تو  همیـن جـایـی  و  هـر  روز  بـه  تـنـهـایی  دچـارم

من  و  نـزدیـک  خـودم  کن   تا تـورو  یـادم  بـیـارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:28  توسط شرمسار  | 

به چه قیمت

سلام خدا جون امروز  همین جوری یه داستانی خوندم که......
 
 پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.

او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.

اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت
 پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰
 
سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله
 
يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹
 
طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي
 
پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در
 
 حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد . پرندگان در حال
 
 پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او
 
نشد.!!!
 
 
 
خداجون کمکم کن که واسه پول خیلی از ارزشها رو از دست ندم مخصوصا
 
 ایمانم
 
 
 
 
                      دعای آخر
 
 
خدایا از تو می خواهم که کمک کنی که ایمانم را در سایه نامم نیفکنم
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:51  توسط شرمسار  |